هر وقت ماشینم رو بشورم بارون میاد.
توی هر صفی باشم اون صف از همه کندتر حرکت میکنه.
قصد مسافرت به هر کشوری رو که بکنم ، اوضاع اون مملکت میریزه بهم.
از هر دختری خوشم بیاد دوست پسر داره.
هر وقت لباس گرم همراهم نباشه هوا یکهو سرد میشه.
درست قبل از ذخیره کردن فایلم ، کامپیوتر هنگ میکنه.
به هرکسی انس بگیرم میره مسافرت راه دور.
هر وقت شب نتونم درست بخوابم فرداش کلی کار سخت و فکری بهم داده میشه.
هر موقع سهام، طلا یا دلار بخرم روند صعودی قیمتش متوقف میشه و به سرعت میاد پایین.
با هرکسی همخونه میشم عادت داره دستش رو بکنه تو دماغش.
هر وقت قیافم ژولی پولیه دوستام هوس میکنن باهم عکس بگیریم.
پام رو توی هر مهمونی میذارم اون مهمونی تبدیل میشه به سیبیل پارتی
روی هر کسی زیادی حساب باز میکنم طرف تو زرد از آب درمیاد.
توی هیچ قرعه کشی توی عمرم برنده نشدم.
هر چیزی تقسیم کنن قبل از اینکه به من برسه تموم میشه.
همیشه قوانین به نحوی عوض میشن که من ضرر کنم.
اگر آخرین نقطه ی دنیا هم برم یه ترک یا یه اصفهانی به تورم میخوره ![]()
هردختری میاد تو زندگیم از من سرویس میگیره تا به اهداف برسه و بعدشم میذاره میره.
دیشب یه کمی رفتم دوچرخه سواری کنار ساحل. صدای امواج و نسیمی که به صورتم میخورد احساس خوبی بهم داد. فرصت خوبی بود برای فکر کردن. به این فکر کردم که با وجود وضع اقتصادی نابسامانی که به وجود اومده و همه دارن شغلشون رو از دست میدن من هنوز سرکارم. سالمم و یه خونه ی خوب و راحت دارم که میتونم توش با آرامش زندگی کنم. پس در این لحظه من خوشبخت ترین انسان روی زمین هستم. در این لحظه که روی دوچرخه نشستم تنها کاری که میتونم بکنم اینه که از این آرامش و طبیعت زیبا نهایت لذت رو ببرم و غصه ی آینده رو نخورم. از کجا معلوم که فردا من زنده باشم. اگر امروز غصه ی فردایی رو که نیومده بخورم در حقیقت امروزم رو از دست داده ام. باید دم رو غنیمت دونست و در لحظه زندگی کرد. میتونیم به گذشته نگاه و به آینده فکر کنیم. ولی زندگی مال اکنونه. همین نیم ساعتی که با خودم خلوت کردم مثل یه مدیتیشن بهم آرامش داد. بازم از اینکارا را میکنم.
امشب بعد از مدتها دلم میخواست یه چیزی بنویسم . ولی هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. ساعت از ۱۱ که گذشت خستگی و خواب هم کمک کردن تا مغزم اصلا یاری نکنه. تصمیم گرفته ام بیشتر بنویسم. ولی از اون تصمیمایی هستش که زود هم فراموش میشه. اگه بگم که تا حالا وقت نکرده بودم آپ کنم دروغ گفته ام. شاید بیشتر تنبلیم میومد و شایدم حال و حوصله ی فکر کردن و جمله ساختن و تایپ کردن رو نداشتم. به هر حال امشب یه تکونی به خودم دادم تا همین چند خط رو نوشتم. الان هم باید برم بخوابم که فردا برم سرکار.
این روزا تند تند عاشق میشم و خیلی زود فراموش میکنم. مثلا موقع رانندگی عاشق دختری میشم که توی ماشین بغلی هستش و وقتی ازش سبقت میگیرم راننده ی بعدی جای قبلی رو توی قلبم گرفته. از این حس خوشم اومده. اینطوری هم همه رو دوست دارم و هم وابستگی که بخواد من رو به خودش مشغول کنه به وجود نمی یاد.
این روزا همش دارم در آینده زندگی میکنم. گذشته و حال رو به کلی فراموش کردم. سر کار یا توی خونه همش ذهنم میره توی آینده و اونقدر غرق این افکار میشم که اصلا نمیفهمم چطوری حالم به گذشته تبدیل شد.
این روزا یه کار هیجان انگیز دلم میخواد. مثل پرش از ارتفاع یا رانندگی با سرعت خیلی زیاد یا تماشای یه بازی فوتبال خیلی حساس یا تماشای صحنه ی کتک کاری دو نفر!
این روزا دلم برای ایران خیلی تنگ شده. اونقدر زیاد که بعضی وقتا به سرم میزنه حتا به قیمت از دست دادن کارم پاشم برم ایران و یکی دوماهی بمونم. ولی حیف که جراتشو ندارم.
این روزا من سبز نیستم. قرمز هم نیستم. فکر نمیکنم آبی و زرد هم باشم. احساس میکنم بیشتر سیاه مایل به سفید هستم تا خاکستری.
این روزا خیلی تنبل شدم. سرکارم همش وقت تلف میکنم. خونه هم که میام میفتم روی کاناپه جلوی تلویزیون تا شب که خوابم بگیره. به طور کلی میشه گفت روزا استراحت میکنم که شب بتونم خوب بخوابم.
این روزا همش چرت و پرت میگم و مسخره بازی در میارم. اتفاقا خلاقیتم هم در این زمینه فعال شده. اگه حال و حوصله فیلم درست کردن داشتم، میتونستم یه فیلم کمدی خوب بسازم.
این روزا هر شب فال حافظ میگیرم. نمیدونم از بیکاریه یا دارم دنبال جوابی توی شعراش میگردم. البته از اونجاییکه من به سعدی بیشتر ارادت دارم شاید با این کار دارم حافظ رو تحقیر میکنم. هی فال بگیری، غزل رو تا ته بخونی، بعدشم بهش بگی دیدی جواب رو نمیدونستی!
در اتاق گرم و نرمم نشسته ام،
سونات "مهتاب" بتهوون با صدای قطرات بارانی که از پنجره نگاهشان میکنم در هم آمیخته.
من اکنون پادشاه آسمانها و زمین هستم.
خوشبختی یعنی یک تصویر زیبا به اضافه ی یک موسیقی خوب
خودم سی و دو ساله شدم، وبلاگم دو ساله!
اگر کسی عشق تو رو نپذیرفت و دست رد به سینه ات زد، به لیاقت طرف شک کن نه به عشق خودت.
گاهی وقتا تنهایی بهترین موهبتیه که خداوند میتونه به انسان بده.
خدایا! اونقدر بزرگی که وقتی زیاد نیگات میکنم گردنم درد میگیره!
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!
اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!
اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد!
با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم، ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی که حرفت را بزنی.
نمیدونم جمله ی بالا مال کیه ولی اولین باری که خوندمش خیلی به دلم نشست و یه جورایی توی ذهنم حک شد.
دموکراسی چیزی نیست که به ما داده بشه و یا از ما گرفته بشه. دموکراسی همون چیزیه که هرکسی بهش اعتقاد داره و بهش عمل میکنه. اگر اینجا کشوری دموکراته این فقط و فقط به خاطر طرز فکر مردمشه و اگر ما دائما از دیکتاتوری مینالیم به خاطر نوع نگرش خودمونه. من اینجا خیلی وقتا سر کارم با همکارام بحث میکنم و دائما ایرادهای این کشور رو به رخشون میکشم و ازشون انتقاد میکنم و حتا گاهی وقتا زیاده روی هم میکنم. ولی توی تمام این مدت با لبخند به حرفای من گوش میدن و در آخر میگن خوب این نظر توئه و از دیدگاه تو درسته ولی ما با خیلی از این مواردی که گفتی تا حالا مواجه نشدیم!! در عوض یه سری ایرانی هم هستن که به اصطلاح خودشون از خفقان و دیکتاتوری موجود در کشور خسته شدن و اومدن اینجا تا در یک کشور آزاد زندگی کنن. وقتی با این افراد میشینی و صحبت مبکنی، میبینی که در تمام مدت میخوان بگن ما درست میگیم و تو غلط میگی. جالبه که یه دفه یکیشون گفت "تو حق نداری اینطوری فکر کنی!!!" و من سکوت کردم. چون دیدم با چنین مغزهای منجمد شده ای بحث کردن مثل آب در هاون کوبیدنه. چرا ما باید اینقدر خودخواه باشیم که حتا توی چنین فضای آزادی باز هم بخواهیم قفل بر مغز دیگران بزنیم و حق فکر کردن رو از اونا بگیریم؟!!! این افراد ذهنیت دیکتاتوری رو با خودشون همه جا میبرن حتا اگر توی یه کشور دموکرات زندگی کنن. در حقیقت منظور از آزادی که این افراد به دنبالش هستن و دائما ازش دم میزنن، دموکراسی نیست، لاقیدی و بی بند و باریه.
به قول یکی از دوستان تا درونمون خوب نشه هیچ تغییری در بیرونمون صورت نخواهد گرفت.
کاشکی آدم میتونست روی یه سری از کاراش Ctrl+Z بزنه!
بعضی وقتا از برخی کرده های خودم پشیمون میشم مثل سگ!
جای همه ی شما دوستان خالی، آخر هفته ی گذشته با جمعی از دوستان ایرانی و خارجی رفتیم بیرون تا گشتی بزنیم و شامی بخوریم.
اکثر بچه ها بیش از هفت هشت ماه بود که به این کشور اومدن. مثل همه ی ایرانی ها، همه همزمان و با صدای بلند صحبت میکردیم و رستوران رو گذاشته بودیم روی سرمون. توی اون شلوغی به سرم زد که برم تو نخ تک تک افراد و ببینم هرکودوم توی این مدت چه تغییراتی کردن. نتیجه ی کار خیلی جالب بود:
اون دختری که توی ایران دنبال مد و مدبازی و چشم و هم چشمی بود اینجا هم همش در مورد چیزایی که داشت یا بلد بود صحبت میکرد و پز میداد. (واژه ی "من" بیشترین فراوانی را در جملاتش داشت)
اون دختری که از دل یه خانواده ی مذهبی در اومده بود و توی ایران والدینش حتا بهش اجازه نمیدادن که با پسرای فامیل بره بیرون، اینجا با تمام پسرا لاس میزد و مثل آدم تشنه ای که بعد از مدتها به آب رسیده, داشت خودش رو خفه میکرد. (چشم مامانش روشن)
یه دختری بود که به دوست پسرش تو ایران متعهد مونده و هنوز باهاش در ارتباط بود. موبایلش زنگ زد و قبل از جواب دادن به ما تاکید شد که خواهشا فارسی صحبت نکنین چون اگر دوست پسرشون اون طرف خط باشن و بفهمن که ایشون با چندتا پسر ایرانی اومدن بیرون، ناراحت میشه. (اگر این آقا پسر اینقدر متعصبه چطور اجازه داده این دختر تک و تنها بیاد توی این کشور؟!!!)
یه دختر هم بود از این دختر بی سر و زبونا که تمام مدت داشت هاج و واج این دخترا را نیگا میکرد و قول میدم تا حالا همچین کارایی از دختر ایرانیها ندیده بود. (فکر کنم یه جورایی از اونا ترسیده بود، چون وقتی بهش تعارف زدن که شب بیا خونه ی ما، خیلی جدی جواب منفی داد و همش میخواست زودتر ازشون جدا بشه)
اون پسرایی که تو ایران دنبال میخواری و دختربازی بودن اینجا هم فقط مشروب میخوردن و با دخترا لاس میزدن. (فقط اونجا با ترس و لرز این کار رو انجام میدادن و اینجا با شهامت)
اون پسرایی که اهل بحثهای فلسفی و اجتماعی بودن اینجا هم همش داشتن باهم در همین موارد بحث میکردن. (منتها استفاده از لغات انگلیسی در بحث هاشون به مراتب بیشتر از سابق بود)
اون پسری هم که تو ایران گوشه گیر و بی زبون بود توی این جمع هم منزوی بود و فقط شنونده بود. (این شخص حتا سر غذا هم حقشون خورده شد)
اون گل پسری هم که توی ایران کارش همش این بود که آدمای دور و برش رو تجزیه و تحلیل بکنه و رفتاراشون رو بذاره زیر ذره بین، اینجا هم شده بود مثل دوربین فیلم برداری و رفتار تک تک آدما رو ضبط میکرد. (البته گاهی یه تیکه هایی به بقیه هم مینداخت که اونا رو متوجه یه سری حرکاتشون بکنه)
و اما اون خارجی هایی که باهامون بودن از همه ی ماها معقول تر بودن و برخوردشون خیلی خوب بود. (رفتار ماها در مقایسه با اونا خیلی زننده بود)
نتایج اخلاقی:
- آدما توی محیط های آزاد، خود واقعیشون رو نشون میدن. توی کشوری مثل ایران که محیط بسته است همه دخترا و پسرا مجبورن خوب باشن. ولی اینجا خیلی زود اون ماهیت واقعی خودشون رو لو میدن
- یکی از مهمترین عواملی که جلوی انسان رو میگیره که از اصولش فاصله نگیره و به فساد کشیده نشه، "اصالته". آدمای اصیل به خاطر اینکه جوهره ی وجودیشون درسته و به خاطر ارزشی که برای هویتشون قائلن کمتر به انحراف کشیده میشن و خودشون رو ارزون نمیفروشن.
- سرکوب امیال، عقده هایی رو در انسان ایجاد میکنه و وقتی این انرژی های جمع شده میخوان آزاد بشن، چشم بصیرت انسان رو کور میکنن و تمام معیارهای اون آدم رو ازش میگیرن. - یه سری از این خارجی ها خیلی خوبن و ما باید یه سری رفتارا و برخوردا رو ازشون یاد بگیریم. (اینجور مواقع باید تعصب رو کنار گذاشت و حقیقت رو دید)پ ن:
یه مدتی اینترنت خونمون قطع بود و سر کارم هم نه وقت داشتم و نه کیبورد فارسی داشتم که بتونم آپ کنم. ببخشید یه مدت گم و گور بودم.
اینجا خیلی ها ایران رو خوب نمیشناسن و فکر میکنن ما عرب هستیم. وقتی کلی حالیشون میکنی که ما همون امپراتوری پرشیا هستیم و نصف دنیا مال ما بوده، اونوقته که تازه سوالای اونا شروع میشه. مثلا :
- کی کشورهای عربی از شما جدا شدن؟
- کی هند و پاکستان و افغانستان مستقل شدن؟
- رسم الخط شما قبل از اینکه عربها به کشورتون حمله کنن چی بوده؟
- چرا عربهایی که یه مشت پابرهنه ی بی تمدن بودن تونستن امپراتوریه با اون عظمت رو بترکونن؟
- اگه شما عرب نیستین پس چرا خانوماتون مثل اونا چادر سر میکنن؟ چرا بلدین عربی بخونین؟ چرا سران مملکتتون مثل عربا عبا و عمامه دارن؟ چرا با اسرائیل دشمنین؟ چرا وسط پرچمتون عربی نوشته؟
- از کی اسم پرشیا شد ایران؟
- داستان علاءالدین و چراغ جادو مال شماست یا مال عربهاست؟
و سوالایی که من هم خنده ام میگیره و هم گریه ام:
یکیشون میگفت من تو تلویزیون دیدم هزار نفر کفشاشون رو دراوردن رفتن تو مسجد برای عبادت. حالا برای من جالبه که بدونم وقتی اینا کارشون تموم میشه و میان بیرون چطوری میتونن توی اون هزار جفت کفش، کفش خودشون رو پیدا کنن؟!
یا یکی دیگه میگفت: چطوریه که مردا توی خیابون نمی تونن شورت بپوشن، ولی همونا توی استادیومهای ورزشی شورت میپوشن و میلیونها نفر توی تلویزیون تماشاشون میکنن؟!
چه مدت قبل از پذیرفتن دین اسلام در موردش تحقیق کردی؟
چرا اگر مسلمون باشی دیگه نمی تونی دینت رو عوض کنی؟
چرا فیلمای خارجی از تلویزیونتون پخش میشه ولی توریستایی که میان تو کشورتون باید روسری سر کنن؟
از من به شما نصیحت
قبل از اینکه از کشورتون خارج بشین دوتا چیز رو خوب یاد بگیرین :
۱- تاریخ مملکتتون رو
۲- سفسطه و مغلطه !!!! ![]()
They keep saying the right person will come along,
I think mine got hit by a truck!
من از وقتی اومدم اینجا همه بهم غر میزنن که چرا اینقدر شکوه میکنم. جدای از دوری وطن و فامیل و دوستام خیلی چیزای دیگه اینجا هست که من رو آزار میده. وقتی میبینم ملتی که دویست سال بیشتر قدمت ندارن و اجدادشون همه یه مشت دزد و قاتل و محکومینی بودن که به این جزیره تبعید شدن به ایرانیهایی که هزاران سال تمدن رو با خودشون به امانت میکشن توهین میکنن، نمی تونم ناراحت نشم.
وقتی میبینم جوونای تحصیل کرده ی ما اینجا اومدن وبرای اینکه بتونن اینجا بمونن دست به هر کاری میزنن. وقتی میبینم تمام دخترای ایرانی حتی اونایی که توی خانواده های مذهبی بزرگ شدن حاضرن خودشون رو مفت مفت به پسرای استرالیایی بفروشن تا بتونن اقامت بگیرن. وقتی میبینم پسرای ایرانی برای اینکه بدبختیاشون رو فراموش کنن افتادن دنبال میخارگی و هر شب مست و پاتیل تو بارها و کلوپهای شبانه وقتشون رو تلف میکنن. همه اینا مثل خوره جونم رو میخوره و نمیتونم شاکی نباشم.
دارم تلاشم رو میکنم که بتونم چشمم رو به روی اونها ببندم. فکر کنم تنها راه چاره همین باشه. چون نمیتونم چیزی رو عوض کنم.
تنها کار مثبتی که توی این مدت کوتاه تونستم بکنم این بود که سالم زندگی کنم و با اینکار وجهه خراب شده ی ایرانیها رو درست کنم. ولی افسوس که یک دست صدا نداره.
ز روییدن خار سر دیوار فهمیدم
که ناکس کس نمیگردد از این بالا نشینی ها
همیشه شنیده بودم که آدم هر ده سال یه بار یه جهش میکنه. یعنی سنین ده سالگی، بیست سالگی، سی سالگی و ... نقاط عطف زندگی آدم هستن.
هنوز ۴۰ روز نیست که ۳۰ سالگی رو رد کردم ولی توی همین مدت کم خیلی چیزا برام روشن شده.
حالا میفهمم چرا یه ورزشکار حرفه ای ۳۰ ساله، از میادین ورزشی خداحافظی میکنه.
حالا میفهمم چرا برای گرفتن اقامت بعضی کشورها، سن زیر سی سال امتیاز ویژه داره.
حالا میفهمم چرا آدمایی که سنشون از سی سال بیشتر میشه، کمتر میل به ازدواج دارن.
حالا میفهمم چرا خیلی از دوستای پر شر و شورم، بعد از این سن، یکهو آروم میشدن.
حالا میفهمم چرا سبک آثار خیلی از هنرمندان بعد از سی سالگی عوض شده.
و میدونم که تا نقطه ی عطف بعدیم خیلی چیزای دیگه ای رو راجع به این دهه خواهم فهمید.
نمیدونم چرا همش احساس میکنم وسط پاره خط زندگیم هستم.
وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی؟
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی؟
نمیخوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمیخوام گناه بی عشقی بیفته گردنم
نمیخوام در به در پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم
وایسا دنیا من میخوام پیاده شم
همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط؟
بد و خوبش به شما، ما که رسیدیم ته خط
قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین
آره دنیا ما نخواستیم دل و با خودت قرین
نمیخوام در به در پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم
وایسا دنیا من میخوام پیاده شم
از دیو و دد ملولم . خدایا میخوام بیام پیش تو.
| بود آیا که در میکدهها بگشایند | گره از کار فروبسته ما بگشایند | |
| اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند | دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند | |
| به صفای دل رندان صبوحی زدگان | بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند | |
| نامه تعزیت دختر رز بنویسید | تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند | |
| گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب | تا حریفان همه خون از مژهها بگشایند | |
| در میخانه ببستند خدایا مپسند | که در خانه تزویر و ریا بگشایند | |
| حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا | که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند |
رسم زندگی این است:
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهایی
به همین سادگی ...
| روز وصل دوستداران یاد باد | یاد باد آن روزگاران یاد باد | |
| کامم از تلخی غم چون زهر گشت | بانگ نوش شادخواران یاد باد | |
| گر چه یاران فارغند از یاد من | از من ایشان را هزاران یاد باد | |
| مبتلا گشتم در این بند و بلا | کوشش آن حق گزاران یاد باد | |
| گر چه صد رود است در چشمم مدام | زنده رود باغ کاران یاد باد | |
| راز حافظ بعد از این ناگفته ماند | ای دریغا رازداران یاد باد |
دوست داشتن هنر است و دوست داشته شدن لیاقت!
امروز سی سالگی رو به آخر رسوندم و وارد سی و یک سالگی شدم. برعکس پارسال که کلی آدم من رو مشایعت کردن تا از این مرحله عبور کنم، امسال تک و تنها این کار رو کردم.
حتی خدا هم نبود. یه مدته نیستش! آخرین باری که اومد یه مشت خبر بد و اتفاق بد برام اورد و رفت.
اگر اومده اون طرفا از قول من بهش بگین آخه بامرام! تو که اینقدر توی هفته ی گذشته حال ما رو گرفتی، حداقل روز تولدم می یومدی یه سری میزدی، یه تبریکی میگفتی! ناسلامتی ما باهم همپیاله بودیم. رفیق گرمابه و گلستان بودیم. تو حموم پشت همدیگر رو میزدیم. لختی همدیگر رو دیدیم! چه شبها که باهم به صبح رسوندیم. کلی باهم خندیدیم، گریه کردیم، حال کردیم. اینه رسم رفاقت سی ساله؟!!
حیف که جنبه نداری وگرنه چهارتا فحش آبدار بهت میدادم!
ما مختاریم که جبر رو بپذیریم، وگرنه مجبور میشیم اختیار رو کنار بذاریم!!
درست یکسال از تاسیس وبلاگم گذشت. پارسال این موقع وقتی داشتم اولین پست رو میذاشتم فکرش رو نمیکردم که تولد یکسالگیش رو ۱۴۰۰۰ کیلومتر دورتر باید برگزار کنم و هنوز نمیدونم تولد دوسالگیش رو کجا باید برگزار کنم؟!
از تمام دوستانی که در مدت این یکسال لطف کردن و توی این وبلاگ نظر دادن ممنونم و امیدوارم باز هم من رو با نظرهاشون مستفیض کنن.
باور کنید وقتی دور از همه ی عزیزانتون هستین، کوچکترین مسئله ای که اونا رو به یادتون می یاره و باعث میشه بفهمین اونا هم به فکر شما هستن یه دنیا خوشحالتون میکنه.
مرسی از همتون
امروز به اتفاق چند تن از دوستان، در یکی از پارکهای شهر سیدنی (۱۴۰۰۰ کیلومتر دورتر از وطن) به مدت ۳ ساعت ۱۳ خود را در کردیم. البته امروز ۱۲ فروردین است ولی چون فردا اینجا تعطیل نیست، ما مجبور شدیم یک روز زودتر در کنیم! انشاالله که خدا قبول میکند.
در طول این ۳ ساعت تعداد متنابهی سبزه، بوته، چمن و درخت!! گره زده شد. باشد که سالی پر از ازدواج در پیش رو باشد. مخصوصا برای پیر دختران و پیر پسرانی که این روزها در به در به دنبال خمره و کوزه میگردند، تا یک ترشی خوشمزه و خوش عطر از خود بسازند.
در پایان از همه ی عزیزانی که مرا در این برنامه همراهی کردند تشکر نموده و آرزوی طول عمر با عزت برای ایشان دارم. والسلام!
امسال اولین سالی بود که موقع سال تحویل، از طریق اینترنت و با وب کم در کنار خانواده ام حضور داشتم.
دلم برای حال و هوای عید خیلی تنگ شده ![]()
خدایا دلم برای همه خیلی تنگ شده .
من این روزها از همه دورم حتی از خودم!
The important thing is not to stop questioning.
Curiosity has its own reason for existing.
Albert Einstein (1879-1955)